هويت کُردی در تعارض با هويت ايرانی؟

ناصر ايرانپور

 

دوست بسيار عزيز و فرهيخته‌ای، از فعالين چپ ايرانی در خارج از کشور و بسيار مورد قبول و احترام من طی نامه‌ای الکترونيکی به‌ من در خصوص مقاله‌ای که‌ در پاسخ به‌ آقای فرخ نعمت‌پور تحت عنوان "کردستان در جنگی که‌ حکومت اسلامی برانگيزد شرکت نخواهد کرد" نوشته‌ام، به‌ اظهارنظر پرداخته‌ و پرسش‌گونه‌ انتقاداتی را نيز متوجه‌ من ساخته‌ است. ايشان می‌فرمايند که‌ با حق تعيين سرنوشت کردستان موافقت اصولی دارند، اين امر اما بايد در يک فرآيند دمکراتيک صورت پذيرد و نه‌ به‌ اراده‌ی "ابرقدرتهای اقتصادی". ايشان همچنين ايراد می‌گيرند که‌ من در نوشته‌هايم بيش از حد به‌ نکات افتراق ايرانيان می‌پردازم و کمتر اشتراکات آنها را مورد تأکيد قرار می‌دهم. اين دوست می‌فرمايند که‌ من اين بحث را با دقت لازم پيش نمی‌برم و پرسش می‌كنند که‌ آيا من، کُرد را ايرانی می‌دانم يا نه‌ و آيا آن چيزی را که‌ می‌گويم فی‌الواقع همان استقلال کردستان نيست. نوشته‌ی ذيل پاسخی است به‌ پرسشهای ايشان و همه‌ی آنانی که‌ علاقمند به‌ اين مبحث هستند. من بر آن هستم که‌ ما بيشتر نياز به‌ اين داريم که‌ با هم و نه‌ در باره‌ی هم گفتگو کنيم.

 

 

ناصر عزيزم، متأسفانه‌ اين مطلبی را که‌ به‌ زبان کُردی در باره‌ی ميديا در سايت "بۆڕۆژهه‌ڵات" نوشته‌ بوديد را به‌ دليل اينکه‌ کُردی‌ام آن چنان خوب نيست، متوجه‌ نشدم. اما مطلب دوم را که‌ به‌ زبان فارسی تحت عنوان "کردستان در جنگی که‌ حکومت اسلامی برافروزد، شرکت نخواهد کرد!" نگاشته‌ بودی مطالعه‌ نمودم و بايد بگويم که‌ با بخش عظيمی از آن موافقم. اما به‌ نظر من اين مبحث به‌ خصوص از سوی شما می‌بايست دقيق‌تر توضيح داده‌ شود.

دوست بزرگوارم، درود بر شما باد و بسيار سپاسگزارم از اينکه‌ مرا مورد لطف خود قرار داديد. خوشحالم که‌ با بخش بزرگی از نظريات من موافق هستيد. البته‌ اگر موافق هم نمی‌بوديد، امری غيربديهی نمی‌دانستم، چه‌ که‌ آنچه‌ را که‌ می‌گويم شايد تنها بخشی از يک حقيقت باشد و حقيقتهای ديگری هم تازه‌ وجود داشته‌ باشند. ديگر به‌ سنی پا گذاشته‌ايم که‌ آنچه‌ را می‌گوئيم، مطلق ندانيم. لذا هر انتقادی را به‌ جان می‌خرم، مخصوصاً اگر از سوی شخصی چون شمای بزرگوار باشد. در ضمن سپاس ويژه‌ی مرا به‌ خاطر صراحت کلام و انتقاداتتان از من بپذيريد.

شايد حق با شما باشد و مطلب من از دقت لازم برخوردار نباشد. انديشه‌های من در ارتباط با اين مقوله‌ی پيچيده‌ را بايد در مجموع نوشته‌های من جستجو نمود. نمی‌شود هر بار به‌ تکرار آنها پرداخت. اجازه‌ می‌خواهم در اينجا توجه‌ شما را به‌ مطلب کوتاهی در اين باب که‌ همين يکی دو روز پيش تحت عنوان "استقلال کردستان: حق يا مطالبه؟‌" نوشتم، جلب کنم.

من آگاهانه‌ و بطور جدی خواهان همبستگی مردم ايران و زندگی آزاد کُرد و غيرکُرد در اين کشور هستم و برای آن هم تلاش و مبارزه‌ می‌کنم، اما نه‌ به‌ هر قيمتی. به‌ عبارتی باز هم صريحتر: من خواهان طرح مطالبه‌ی استقلال کردستان نيستم. اما در همان حال تأکيد می‌کنم که‌ من حق و مطالبه‌ی استقلال را به‌ هر قيمتی و تحت هر شرايطی رد نمی‌کنم. نه‌ مرزهای ايران به‌‌خودی‌خود برايم مقدس هستند و نه‌ مرزهای کردستان. مبنای اين تفکر اعتقاد به‌ حق تعيين سرنوشت در ابعاد مختلف آن می‌باشد. اين حق نيز برای نمونه‌ در برگزاری آزاد و دمکراتيک دو رفراندوم معنا و مفهوم پيدا می‌کند: نخست برای اينکه‌ مردم کردستان برای ماندن يا نماندن در چارچوب ايران رأی بدهند و دوم برای اينکه در مورد‌ نظام سياسی مطلوب خود در کردستان ايران (و يا قانون اساسی آن)  نظر خود را اعلام دارند. مقصود از نظام سياسی کردستان هم آن ساختارهای سياسی، اقتصادی، قانونگزاری، قضايی، آموزشی و فرهنگی است که‌ قرار است زندگی مردم در کردستان را سازمان و سامان دهند. چارچوب جغرافيايی کردستان هم از طريق رأی ساکنان مردم مناطق کُردنشين در يک انتخابات و نظرسنجی آزاد تعيين می‌گردد. (آيا ابهام و ناشفافيتی در اين موضع می‌بينيد؟)

در ضمن "جمهوری" اسلامی در چارچوب جنگ تبليغاتی خود کارزار وسيعی را بر عليه‌ آمريکا براه‌‌ انداخته‌ است که‌ به‌ عقيده‌ی من تعدادی از انسانها و شخصيتها و جريانات سياسی شريف و صلح‌طلب و خوش‌نام هم را به‌ جبهه‌ی خود کشانده‌ است. من اين نزاع و درگيری را درگيری و دغدغه‌ی واقعی مردم ايران نمی‌دانم و در آن شرکت نمی‌کنم. حتی اگر جنگی بين دو کشور روی دهد، آن را جنگی ارتجاعی می‌دانم و به‌ ويژه‌ به‌ خاطر ماهيت حکومت اسلامی و تعاملش با مردم ايران و کردستان در جبهه‌ی دفاع از آن قرار نخواهم گرفت، چه‌ بسا ناخرسند هم نباشم که‌ حکومت ايران در جريان اين جنگی که‌ من طالب آن نبوده‌ام، به‌ زير کشيده‌ شود، همانطور که‌ مدافع جنگ آمريکا و عراق نيز نبودم و اما اکنون از سرنگونی حکومت بعث عراق توسط آمريکا ناخرسند نيستم. (تصور می‌کنم که‌ بيان اين مسأله هم چندان‌ نادقيق نباشد.)

 

آيا ما همگی در ايران فدرال و دمکراتيک آينده‌ به‌ لحاظ حقوق بين‌الملل معرف ملتی با يک پرچم و نشان خواهيم بود؟ تصور من اين است که‌ بسياری از رفقای ما يا نمی‌دانند فدراليسم چيست، يا آن را بهانه‌ ساخته‌اند. در فردای ايران فدرال سياستمداران، ورزشکاران با نام ايران در ميادين جهانی خواهند ايستاد. يا اينکه‌ تصور غير از اين است؟

پاسخ به‌ اين پرسش که‌ آيا در ايران دمکراتيک فردا معرف "ملتی" با يک پرچم و نشان خواهيم بود يا نه‌، شايد چندان آسان نباشد، چرا که‌ از نظر من اين پاسخ می‌تواند هم "آری" باشد و هم "نه‌". "آری" از اين لحاظ که‌ کشور ايران نمادهای خود را از جمله‌‌ پرچم و سرود و آرم خواهد داشت که‌ به‌ لحاظ حقوق بين‌المللی به‌ ايران منتسب خواهند گرديد. در اين هيچ پديده‌ی غيرعادی وجود ندارد و مورد پذيرش من، به‌ مثابه‌ی شهروند اين کشور نيز خواهد بود، در عين حاليکه‌ تأکيد می‌کنم که‌ اين نيز در دنيای امروز مطلق نيست ـ و اينجا به‌ پاسخ "نه‌" پرسش نزديک می‌شوم ـ، چرا که‌ هستند کشورهای چندبافتی غيرمتمرکز و فدرالی که‌ مردم مناطق مختلف، هم در عرصه‌ی ورزش و هم در عرصه‌ی سياست، بطور مستقل و با سمبولهای ويژه‌ی خود در ميادين ورزشی و سياست جهانی ظاهر می‌شوند، از جمله‌ کبک کانادا، باسک اسپانيا و اسکاتلند بريتانيا، بدون اينکه‌ اين امر منافی نمادها و نشانهای آن کشور باشد. برای نمونه‌ کبک کانادا در بسياری از سفارتهايي که کانادا‌ در کشورهای مختلف دارد، دفتر و نمايندگی مستقل خود را دارد ـ و بدين خاطر زمين هم به‌ آسمان نرسيده‌ است.

اما اينکه ‌ اين نمادها در ارتباط با کشور ايران نمادهای "ملت ايران" خواهند بود، مردد هستم، چرا که‌ واژه‌ی مرکب "ملت ايران" به‌ دلايل تاريخی بار منفی گرفته‌ است و حساسيت‌برانگيز است. همانطور که‌ مستحضر هستيد آسيميلاسيون و اعمال ستمهای متعدد بر مردم غيرفارس‌زبان ايران تحت همين عنوان مشروعيت يافته‌ و اعمال شده‌ است و اصولاً يکی از کشمکشهای اصلی بر سر مضمون و تعريف رسمی و حکومتی و ناسيوناليستی همين مفهوم است.

همانطور که‌ همه‌ می‌دانيم، تعاريف مختلفی از مفهوم "ملت" وجود دارند که‌ مهمترين آنها مفهوم "فرانسوی" (شهروندی و مدنی) و مفهوم "آلمانی" (اتنيکی و فرهنگی) آن می‌باشد. جالب است که‌ در ايران تاکنون

1)      به‌ دليل ساختار تبعيض‌آميز سياسی و مدنی که‌ در آن به‌ نسبت بخش عظيمی از مردم غيرفارس و حتی غيرشيعه‌ی ايران وجود داشته‌ و نيز

2)        به‌ سبب بافت متنوع ملی و اتنيکی و زبانی آن (وجود کُرد و آذری و عرب و ترکمن و بلوچ و ...)

هيچکدام از اين دو مفهوم مصداق و عينيت نداشته‌اند.

به‌ عقيده‌ی من نمی‌توانسته‌ هم مصداق و عينيت داشته‌ باشند، چرا که اولاً "ملت" به‌ مفهومی که‌ ما امروز آن را درک می‌کنيم پديده‌ای نو و حاصل مدرنيته‌ است و به‌ بعد از انقلاب کبير فرانسه‌ برمی‌گردد و سپس در دوران مشروطيت به‌ ايران وارد گرديد و تازه‌ مشکلات ما از آن هنگام آغاز شد.‌

به‌ ويژه‌ "ملت مدنی" ـ به‌ علت اينکه‌ ساخته‌ و پرداخته‌ی‌ مهندسی اجتماعی و سياسی است ـ احتمالاً تاکنون در تاريخ بشريت در جوامع چندبافتی کمتر وجود خارجی داشته‌ است، يعنی مجموعه‌ای از انسانها با شرايط حقوقی و حقيقی کاملاً برابر صرف نظر از تعلق قومی، زبانی، دينی، مذهبی و فرهنگی آنها.  اينکه‌ در فردای جامعه‌ی ايران چه‌ رخ خواهد داد و چنانچه‌ يک نظام دمکراتيک و فدرال ـ آنطور که‌ آرزوی قلبی من و شما است ـ برقرار گردد، ما نام آن را چه‌ می‌ناميم، نمی‌دانم و از نظر من اين نام‌گذاری آنقدرها هم اهميت ندارد. تا آن هنگام من واژه‌ی جامعه‌ و کشور ايران را به‌ جای "ملت ايران" ترجيح می‌دهم.

من تعريف "ملت" ارنست رنان فرانسوی را زيبا و فکورانه‌ می‌دانم. وی به‌ درستی از تاريخ و زبان و فرهنگ مشترک سخن نمی‌گويد، بلکه‌ از تعلق روحی و روانی و از همه‌پرسی هرروزه‌ سخن می‌گويد. شرط تعلق به‌ يک "ملت" از نظر من داشتن تابعيت دولتی نيست، حتی برخورداری از دولت هم نيست، زبان هم نيست، بلکه‌ دلبستگی عاطفی‌ای است که‌ در مجموعه‌ای از انسانها به‌ نسبت همديگر بوجود می‌آيد. حال اگر اين دلبستگی در من در آن روز پيدا شد، خود را جزوی از "ملت ايران" محسوب می‌‌نمايم، در غيراينصورت شهروندی از آن مملکت خواهم بود. اما حقيقت امر اين است که‌ احتمال آن را زياد نمی‌بينم.

در نامه‌ی اخيرتان ايراد گرفته‌ايد که‌ من "ملت" را بر اساس زبان تعريف کرده‌ام و فرموده‌ايد که‌ چنانچه‌ توضيحی را ضروری می‌دانم جهت روشنگری بيشتر به‌ مطلب بيافزايم.

بسيار خوب، اما چنين نيست؛ من ملت را نه‌ بر اساس زبان، که‌ بر پايه‌ی اراده‌ی مشترک (تعلق روحی ـ روانی و همه‌‌پرسی) تعريف کرده‌ام (و در همين نوشته‌ چندين بار به‌ آن اشاره‌ کرده‌ام).

اتفاقاً در ايران است که‌ تاکنون مهمترين ستون از چهار ستون "ملی‌گرايی" يا  "مليت ايرانی" همين زبان (آن هم تنها زبان فارسی) بوده‌ است. ‌ سه‌ مؤلفه‌ی ديگر تابعيت ("تابعيت نظام شاهنشاهی ايران"، "تابعيت نظام جمهوری اسلامی ايران") و مذهب شيعه‌ و "تاريخ مشترک" بوده‌اند. (من حتی مدعی هستم که يکی ديگر از ستونهای "ملت ايران" در شرايط کنونی مرديت نيز است، چرا که‌ در "ملت" و "امت" آنها بطور حقيقی و حقوقی زن جايی ندارد.)

يقين دارم که‌ قريب هشتاد درصد همه‌ی آن سياسيون و جامعه‌‌شناسان و روشنفکران فارس‌زبان ايرانی چنانچه‌ در خصوص اجزا و عناصر "ملت ايران" مورد پرسش قرار گيرند، زبان فارسی و شيعه و "تاريخ مشترک"‌ و حدود ده‌ ـ پانزده‌ درصدی‌ بطور مستقيم يا تلويحی تابعيت را نام خواهند برد. اين قرائت از "ملت ايران" ‌که‌ ترجمان آن نظام سياسی اکنون و پيشين ايران است،

1.       نه‌ شامل غيرفارس‌زبانان ايران (آذری، کُرد، بلوچ، عرب، ترکمن، ارمنی، ...) می‌شود،

2.       نه‌ شامل غيرشيعيان ايران (سنی‌ها، غيرمذهبی‌ها، مارکسيستها، هومانيستها، ارامنه‌، يهوديان، ايزديها، ...) می‌شود،

3.     نه‌ شامل آنانی می‌شود که‌ اين تاريخ جعلی و ساختگی شاهنشاهی و حکومت اسلامی به‌ آنها مربوط نمی‌گردد، تاريخی که‌ در بهترين حالت متعلق به‌ حکومتگران و سرکوبگران بوده‌ و جنبشهای سياسی و اجتماعی‌ای که‌ در مرکز ايران اتفاق نيافتاده‌اند و متعلق به‌ مليتهای غيرفارسی ايران می‌باشند را بازتاب نمی‌دهد)،

4.     نه‌ شامل آنانی می‌شود که‌ تابعيت مثلاً کنونی "جمهوری اسلامی ايران" را ندارند و کلاً با‌ نظام سياسی شاهنشاهی يا حکومت اسلامی و يا با هر دو مشکل دارند (و اين همه‌ی مبارزين ايرانی و به‌ ويژه‌ جنبشهای ملی مناطق مختلف ايران را دربرمی‌گيرد).

لذا کسانی که‌ در چنين تعريفی نگنجند را نمی‌توان جزو "ملت ايران" محسوب نمود. اين را ما نمی‌گوئيم، بلکه‌ خود آنانی می‌گويند که‌ "دولت ـ ملت" ايران را بر اساس اين دکترين بنا کرده‌اند و يا از آن دفاع می‌کنند و برخی از آنان بليهانه‌ و تهديدآميز می‌گويند که‌ "ملت ايران تجزيه‌‌ناپذير است"، در حاليکه‌ تجزيه‌ی واقعی مردم ايران را آنان با تعريف سده‌ی نوزدهمی از مقوله‌ی "ملت" و "ملت ايران" صورت داده‌اند.

البته‌‌ پنج  الی ده‌ درصدی از سياسيون ايرانی نيز هستند که‌ در جناح چپ ايرانی قرار دارند و چنين تعريف شووينيستی، انحلال‌طلبانه‌ و تبعيض‌گرايانه‌ از "ملت" ارائه‌ نمی‌دهند، اما با اين وصف به‌ شيوه‌ی پارادوکسيکال باز ترمنولوژی "ملت ايران" را بکار می‌برند!! البته‌ برخی از آنها به‌ درستی می‌گويند که‌ نظام سياسی آينده‌ را بر اساس چنين تعريفی بنا نمی‌کنند، بلکه‌ بر اساس تبيينی دمکراتيک و مدنی از ملت، تبيينی که‌ بر اساس حقوق شهروندی کاملاً برابر برای همه‌ی آحاد ايران بنا شده‌ باشد. ما هم می‌گوئيم در تلاش برای ايجاد چنين جامعه‌ای با شما همرهيم. اما لطفاً تا آن هنگام مفاهيم را بر اساس واقعيات غيرقابل انکار کنونی تعريف کنيم، نه‌ بر اساس آنچه‌ که‌ قرار است در آينده‌ روی دهد.

(اين توضيح را پس از ارسال مطلب به‌ دوست پرسشگرم و دريافت پيامی به‌ شرح فوق از ايشان به‌ متن اضافه‌ نمودم.)

 

چگونه‌ می‌توان برای ساختن در چنين گوناگونی حضور داشت و عاطفه‌ به‌ آن نداشت؟ اگر در جستجوی همبستگی حقيقی ميان خلقهای ايران هستيم، نمی‌بايست در تکرار اين همه‌ بار تفاوتها پافشاری کنيم، بی آنکه‌ يگانگی را هم معادل اين گفتمان سازيم. مگر کُرد ايرانی نبود و نيست؟ مگر قاسملو نمی‌گفت به‌ هيچ کس اين حق را نمی‌دهد که‌ خود را ايرانی‌تر از ما بداند؟ مفهوم اين سخن چيست؟

جان کلام را گفتيد. بحث بر سر اين است که‌ آيا ما کُردها بالاخره‌ کردستانی هستيم يا ايرانی. محتملاً هم افتراق و حساسيتها از همين جا آغاز می‌گردند.

صراحتاً بگويم که‌ من نسبت به‌ ايران عاطفه‌ دارم، اما نه‌ ايران شاهی و نه‌ ايران شيخی. من فرهنگ آن را بخشاً از آن خود و فرهنگ خود را متعلق به‌ آن می‌دانم. نوروز تنها برجسته‌ترين آن است. بارها گفته‌ام و باز تکرار می‌کنم: به‌ هزار و يک رشته‌ ما به‌ ايران وصل هستيم. و خوب هم است که‌ چنين است. ايران از نظر من نه‌ خانه‌ای است که‌ رضاشاه‌ ميرپنج و پسرش ساختند و نه‌ آنی که‌ فرزندان خلف و خطاکارتر آنها پس از انقلاب 57 برايمان تدارک ديدند. از نظر من ايران بسيار فراتر از آنچه‌ هست که‌ ما امروز ايران می‌دانيم و می‌ناميم؛ ايران قبل از اينکه‌ يک خانه‌ی سياسی (تابعيت و مليت) باشد، يک خانوار فرهنگی، ادبی، هنری است که‌ متشکل از خانواده‌های مستقل، اما متصل به‌ هم است و کل فلات ايران‌زمين را دربرمی‌گيرد. آری، من خود را از حيث عاطفی متعلق به‌ اين خانوار  می‌دانم.

و همانطور که‌ بارها گفته‌ام، جانبدار استقلال کردستان نيستم، اما حتی اگر زمانی جدا هم بشوم، خود را باز متعلق به‌ اين خانوار می‌دانم، همانطور که‌ اين امر همين امروز برای کُردهای عراق و ترکيه‌ و سوريه‌ نيز صدق می‌کند. اين را به‌ خودی‌خود نه‌ مايه‌ی فخر و نه‌ مايه‌ی شرم می‌دانم، اما از اين امر مسرورم. گفته‌های دکتر قاسملو و دکتر شرفکندی مورد اشاره‌ی شما در اين بستر قابل فهم هستند و اتفاقاً آنها توضيحات لازمه‌ را نيز در پيوند با اين مسأله‌ در همان مصاحبه‌ها (راه‌ ارانی و راه‌ آزادی) داده‌اند. کُرد به‌ اين اعتبار ايرانی بوده‌ و هست و خواهد ماند، حتی اگر جدا هم شود.

مفهوم سخن دکتر قاسملو اين است که‌ به‌ کسی اجازه‌ نخواهد داد که‌ خود را صاحب‌خانه‌ و ما را مستأجر بحساب آورد و هر از چندگاهی اين برتری ادعايی و يا واقعی را يادمان نيز بياورد. مفهوم کلام دکتر قاسملو اين است که‌ خود را به‌ کسی بدهکار نمی‌بيند که‌ به‌ آن حساب پس بدهد. (توجه‌ شما را به‌ نامه‌ای که‌ ايشان در مقام دبير کلی حزب اوايل دهه‌ی 60، آن هنگام که‌ حزب دمکرات کردستان ايران هنوز در شورای ملی مقاومت بود،  خطاب به‌ رجوی و ابريشمچی نوشتند، جلب می‌کنم. اين نامه‌ از نظر من يک نيمه‌ مانيفست است و حاوی بسياری استدلال و منطق و نزاکت و فرهنگ سياسی می‌باشد.) و بالاخره‌ اين نقل قول بسيار صحيح ناظر بر اين حقيقت است که‌ وی اجازه‌ی بازخواست به‌ کسی نمی‌داد و همچنين بار حقوقی ـ  سياسی و ديپلماتيک آن مد نظر بوده‌ است و الزاماً بيانگر اين نبوده‌ که‌ وی خود را برای هميشه‌ و تحت هر شرايطی مقيد به‌ اين چارچوب جغرافيايی و سياسی ايران امروز می‌کرد، همان چارچوبهايي که‌ با مبارزه‌ی خودش زير سوال برده‌ بود.

من در هيچ جايی از وی واژه‌ی "ملت ايران" را نديدم، تازه‌ برعکس آن صادق بود. بگذاريد، خاطره‌ای را در اين خصوص خدمتتان تعريف کنم: اولين باری که‌ من متوجه‌ کاربرد اشتباه‌ و تبعيض‌آميز واژه‌ی "ملت ايران" شدم، اواسط دهه‌ی هشتاد ميلادی، آن هنگام بود که‌ کتابی را تحت عنوان "کُرد و کُردستان" (منتشر شده‌ از سوی "سازمان دفاع از خلقهای تحت تهديد") به‌ آلمانی مطالعه‌ می‌کردم که‌ بخشی از آن منبعث از نوشته‌ای متعلق به‌ دکتر قاسملو بود. وی در اين کتاب "ناسيوناليستها" و "ليبرالها" و مشخصاً "جبهه‌ی ملی ايران" را مورد انتقاد قرار می‌دهد و می‌گويد که‌ آنها معتقد به‌ پديده‌ای به‌ نام "ملت ايران" و منکر وجود ملل در ايران و به‌ طبع حق تعيين سرنوشت آنها هستند.

تصور می‌کنم در مصاحبه‌ی همان نشريه‌ی راه‌ آزادی و يا راه‌ ارانی (ارگان حزب دمکراتيک مردم ايران) بود که‌ از وی جمله‌ای بسيار مدبرانه‌ خواندم، جمله‌ای که‌ بسيار تأثير روی من گذاشت: پرسشگر از وی از جمله‌ می‌پرسد که‌ "چه‌ معلوم که‌ فردا همين خودمختاری به‌ استقلال تبديل نخواهد شد؟" وی پاسخ می‌دهد که‌ "چه‌ معلوم که‌ طرف مقابل ما زير همين خودمختاری را نيز نزند؟" وی سپس می‌گويد که‌ حزب دمکرات وکيل و وصی آيندگان نيست و بگذاريد آيندگان برای خودشان تصميم بگيرند. ما در مورد شرايط امروز صحبت می‌کنيم و امروز خودمختاری می‌خواهيم."

 

مفهوم جداسازی کُرد و ايرانی از يکديگر چيست، تا آنجايی که‌ حتی از شما بخواهند نام ايرانی خود را بسوزانيد و آب توبه‌ بر سر خود بريزيد، تا مقبول آقايان هويت‌خواه گرديد؟

من کُرد و ايرانی را از هم جدا نساخته‌ام؛ حقيقت امر اين است که‌ با تعريفی که‌ من از "ايرانی" دارم، کُرد و ايرانی، نه‌ يکی، اما الزاماً متعارض با هم نيستند. اما من از ايران سياسی امروز جدا هستم. از "ناسيوناليسم" آن جدا هستم. اين جدايی را من بوجود نياورده‌ام و نمی‌آورم. برعکس، من عليه‌ آن طغيان کرده‌ام، بر عليه‌ آن ‌شوريده‌ام.

دوست فرزانه‌ام، جدايی واقعی فرهنگی يا جغرافيايی نيست، بلکه‌ در نابرابريهاست، در تبعيضات بيشمار است. نظام سياسی ايران است که‌ مردم کردستان ايران را از مابقی مردم ايران، به‌ ويژه‌ فارس‌زبان جدا کرده‌ است. اين زائده‌ی فکر من نيست، واقعيت تلخ کردستان است: من در کوچه‌های اسفالت‌شده‌ی زادگاهم مهاباد قدم می‌زدم، چند بار نزديک بود گردنم بشکند. در تهران هم قدم زدم و ديدم که‌ هر روز برای اين شهر اتوبانی می‌سازند و برای تمسخر روزگار هم که‌ شده‌ يکی‌شان را تازه‌ "بزرگراه‌ کردستان" نيز ناميده‌اند. من سه‌ سال پيش در مهاباد بودم، ديدم که‌ چگونه‌ در جريان اعتراضات مردم به‌ قتل شوانه‌ قادری چه‌ با مردم کردند، در سقز بودم، شنيدم که‌ چه‌ با مردم اين شهر قهرمان کردند. من چگونه‌ می‌توانم نسبت به‌ اين ايران سياسی که‌ در مهمترين و مقدس‌ترين مکان شهرم مهاباد به‌ نام "چوار چرا"، جايی که‌ جمهوری دمکراتيک مردم کردستان ايران را در آن اعلام نمودند، آرم "الله‌" جمهوری اسلامی را در ابعاد بسيار بزرگ بصورت مجسمه‌ در وسط آن گذاشته‌ است، برای دهن‌کجی و تحريک و تحقير مردم اين شهر و ملت و نمادهای آن. مکانی نيست که‌ نامهای نفرين‌آوری چون "دکتر چمران" را برخود نداشته‌ باشد، شهری که‌ تنها استخر ساخته‌ شده‌ در زمان شاه‌ را به‌ زندان انفرادی تبديل کردند، شهری که مردمانش‌ حتی برای شنا کردن در سد آن بايد ايست داده‌ شوند و پرسش "کجا می‌رويد؟" را پاسخ دهند، شهری که‌ هنوز هم ورودی‌های اصلی آن کنترل می‌شوند. همه‌ی آنچه‌ را که‌ من آنجا ديدم، من جمله‌ و شايد به‌ ويژه‌ سربازان و گارد ويژه‌ی تا دندان مسلح و با کلاه‌ خود و سپر نظامی و گشتهای ويژه‌ پاسداران که‌ با سرعت باد در خيابانهای شهر برای ارعاب مردم عادی در رفت‌و‌آمد بودند، نشانه‌های يک حکومت اشغالگر و استعمارگر و تجاوزگر می‌دانم و نه‌ يک حکومت کشور خودی.

خاطره‌ای تلخ: فکر می‌کنم اواخر دهه‌ی 50 يا اوايل دهه‌ی 60 شمسی بود که‌ نيروهای پاسدار و ارتش حکومت اسلام مهاباد را گرفتند، پس از اينکه‌ نيروهای پيشمرگ شهر را برای پرهيز از درگيری نظامی در آن ترک کرده‌ بودند. پس از چند روز تيمی از نيروهای کومله‌ وارد شهر می‌شود و چند پاسدار را که‌ از قرار معلوم کله‌ گنده‌ بودند و در شهر اشغال‌شده‌ پرسه‌ می‌زدند، دستگير و از شهر بيرون می‌برد. نيروهای دولتی از طريق راديو و تلويزيون اعلام نمودند:‌ "در صورتی که‌ اين افراد دستگير شده‌ آزاد نشوند، مقرهای ضدانقلاب در شهر را خواهند کوبيد". اين درحالی بود که‌ هيچ نيروی پيشمرگ احزاب سياسی در شهر نبود و مقری هم در کار نبود و اين تيم هم شهر را (با وجود محاصره‌ی نظامی و حضور هزاران پاسدار و سرباز) ترک کرده‌ بود. شما فکر می‌کنيد که‌ رژيم چکار کرد؟ چندين روز متوالی هزاران توپ و خمپاره‌ را بر سر مردم و خانه‌هايشان ريخت و تعداد بيشماری را به‌ قتل رساند. برخی از خانواده‌ها چندين نفر را از دست دادند، آن هم نه پيشمرگ و نه‌‌ در رودررويی نظامی، بلکه‌ مردم عادی، زن و مرد و کودک و پير و جوان و در زير آوارهای خانه‌هايشان. تنها در يک منزل در همسايگی ما پنج نفر زير خمپاره‌ لت و پار شدند (خانواده‌ی علی‌پنجه‌) و در خانه‌ی يکی از فاميلهای ما (عطاری) نيز به‌ همين ترتيب چندين نفر همزمان قربانی عدل و مهرورزی اسلامی شدند. خانه‌ی ما دو خمپاره‌ خورد، اما چون زيرزمين داشتيم، زيرزمينی کوچک که‌ در آن چندين روز 19 نفر از ترس توپ و خمپاره‌ی حکومت اسلام ناب محمدی پناه‌ گرفته‌‌ بودند، کسی آسيب نديد. مسجل شد که‌ مقصود حکومت نظامی از "مقر ضدانقلاب" خانه‌های مردم بود. آيا شما فکر می‌کنيد که‌ رژيم ايران همچون کاری را می‌تواند مثلاً با مردم شيراز بکند، با يزد و کاشان بکند؟ مطلقاً. نه‌ اينکه‌ در اين شهرها جنايت نمی‌کند، بلکه‌ آن نوع جنايتی که‌ خاص دولتهای استعمارگری چون ايران و عراق است، را در اين شهرها نمی‌کند و منحصراً در مناطقی چون کردستان انجام می‌دهد.

 اين مثالهای اثبات‌شدنی را برای اين برايتان زدم که‌ تصوير عينی‌تری از آنچه‌ که‌ بر مردم کُرد می‌رود، داشته‌ باشيد و گفتگوی ما از حالت تجريدی صرف بيرون بيايد و آن حالت روحی ـ روانی که‌ بستر تفکر سياسی من و بسياری ديگر در ارتباط با ايران سياسی امروز است را درک کنيد.

به‌ هر حال، بحث من در ارتباط با نظام سياسی بوده‌ و هست و هيچ جا، هيچ جمله‌ای را از من نمی‌توان يافت که‌ بتوان تعبيری منفی از آن در ارتباط با مردم غيرکُرد ايران ارائه‌ داد. آری، اشتراکات و به‌ قول شما يگانگی فرهنگی ما بسيار بسيار زياد است. اين ديگر اظهرمن‌الشمس است و حاجت به‌ بيان نيست. من در شمال ايران خود را بيگانه‌ احساس نمی‌کنم. من شاملو و سلطانپور و ... از آن خود می‌دانم، از آن بشريت ترقيخواه‌ می‌دانم. چند بار تکرار کنم که‌ ستيز من با انديشه‌ی شووينيسم است که‌ يکی را برتر از ديگری می‌داند. من از شما انتظار دارم، در اين مبارزه‌ با ما باشيد، همانطور که‌ من در مبارزه‌ برای برقراری عدالت و دمکراسی‌ در کليت ايران با شما هستم.

 

آيا وقتی سخن از "ملت" کُرد در مقاله‌تان می‌کنيد، آن را در گستره‌ی همه‌ی کُردها معرفی می‌کنيد و خود را پيش از آنکه‌ ايرانی بدانيد يک کُرد در پيوند با ديگر کُردهای عراق، سوريه‌ و ترکيه‌ می‌دانيد؟ آيا اين همبستگی همايش يک عاطفه‌ است يا يک تعريف حقوقی از حضور هر کُردی بدست ميدهد؟ اگر اين چنين است، چگونه‌ می‌توان در کارزار مبارزه‌ در ايران برای استقرار دمکراسی شرکت جست؟ و آيا خود اين تعريف بيانگر انديشه‌ی استقلال نمی‌ب